محمد خزائلى

309

شرح بوستان ( فارسى )

پسر خوش‌منش بايد و خوب‌روى * پدر گو به جهلش بينداز موى مرا جان به مهرش برآميختست * نه خاطر به مويى درآويختست چو روى نكو دارى انده مخور * كه موى ار بيفتد برويد دگر نه پيوسته رز خوشهء تر دهد * گهى برگ ريزد گهى بر دهد بزرگان ( 1 ) چو خور در حجاب اوفتند * حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آيد از زير ابر آفتاب ، * به تدريج و اخگر بميرد در آب ز ظلمت مترس اى پسنديده دوست ، * كه ممكن بود آب حيوان در اوست نه گيتى پس از جنبش ، آرام يافت ؟ * نه سعدى سفر كرد ، تا كام يافت ؟ دل از بيمرادى به فكرت مسوز * شب آبستن است اى برادر به روز . . . . . . . . . .